Folksamling utanför hotellet, 6 000 på träningen, och förbi Pildammsparken strömmade fotbollsfansen >>>
De rödgröna kommer att vända sig till Centerpartiet eller Folkpartiet för att säkra en majoritetsregering >>>
Forskare kan nu identifiera de stamceller som leder till cancerformen kronisk myelogisk leukemi. …
Adolf Hitler kan mycket väl ha varit släkt med både judar och afrikaner. Det visar dna-prov som tagits >>>

ورزشی / Sport

تیم ملی ایران بعداز 39 سال توانست کره جنوبی را در خاک این >>>
حمید سوریان و امیر علی اکبری، کشتی گیران تیم ملی ایران در >>>
تیم ملی فوتبال ایران در دیداری دوستانه با دو گل تیم ملی چین >>>
شامگاه چهارشنبه  اول سپتامبر 2010، تيم ملی بسکتبال ايران >>>

داستان :

    مصاحبه با مدیر عامل شرکت عزیزالشرکاء

    قریب به اتفاق مردم این دیار حتی اگرسعادت دیدن عزيزالشركاء را به عینه و از نزدیک نداشته اند ولي به یقین از آوازه ی او خبردارند. عزیز پسرخوانده ی عالم بی بدیل جناب مشعوف الملک است که بی اغراق یکی از نوادر اعصار و قرون به حساب می آید.عزيزالشركاء سالهای متمادی مستقیم و غیر مستقیم در محضر با کفایت مشعوف الملک و تنی چند از

    سفر به سرچشمه های رود کارون

    از شب قبل با دو نفر از دوستان تصمیم گرفتیم سفر یکروزه ای داشته باشیم. از روی نقشه اطراف کوه هزار دره در چهار محال و بختیاری را انتخاب کردیم. این کوه با ارتفاع 3862 متر یکی از سرچشمه های مهم رود کارون است. مسیر ما شامل شهرهای بروجن ، بلداجی، ناغان و روستاهای پوراز، دورک، دره عشق و سررک می شد. ساعت 6 صبح از اصفهان حرکت کردیم.

    کافه راه آهن

    از پله هاي سيماني کافه راه آهن ميرويم بالا. تنگ غروبي اواخر آبان است. سالن تقريبا پُر از مشتري است. من و شهرام در جستجوي جائي توي کافه چشم ميگردانيم. آنجا بغل شيشه، ميز گرد کوچکي با دو صندلي طوسي رنگ ارج خالي بنظر مي آيد. رديف کناري را مي گيريم و ميرويم طرف ميز خالي. عکس شاه با اونيفورم نيروي دريايي در قاب شيشه اي

    بیکاری من و مهربانی دوستان

    بازار کار خراب است و آمار بيکاری بالا. اينترنت اما هست و دوستان بی‌شمار. و به ‌مدد دوستان بی‌شمار “سرکاری” بسيار. نه! دوستان زحمت می‌کشند و برای خيل بيکارانی چون من کاريابی می‌کنند. مهربانند دوستان. چندی پيش، همين چند روزه؛ از چند سو، درست گفته باشم از سه سو؛ ئی ميلی گرفتم. به‌ يک شکل. خب دوستان حتمن

    از غار علیصدر همدان تا دریاچه گهر لرستان

    روی سنگ یک تکه حک شده بود: “سلام بر کاشفین غار علیصدر مردانی که در سال 1346 شمسی با همت والا و مشقتی بسیار دروازه زیباترین غار آبی جهان را به روی گردشگران و متخصصین گشودند…” از بلند گوی پارک آهنگ فیلم فاصله ها با ریتمی ملایم پخش می شد. با چهار بلیط (بلیطی هفت هزار تومان) وارد شدیم. به انتظار نشستن

    سرزمینى با پوشیه هاى آبى بر بستر خاک

    افغانستان سرزمین مردهاى مسلح مهربان است که با سخاوت خوشه انگور را به چشم هاى من نزدیک مى کنند و مى گویند: «تو ایرانى هستى… خواهر ما… بفرمایید.» یا سرزمین زنان برقع پوشى است که از پشت پوشیه هاى آبى و سفیدرنگ شان، با بى اعتمادى به لنز دوربین من خیره مى مانند؟ افغانستان کجا است؟ پایتخت هروئین؟ جزیره زنان تنهاى خانه نشین

    موبایل گوطلا

    بعد از تمرین نمایش نمی دانم چه شد که بحث به مدرن و پسامدرن کشید. آقای پناهی که اصولا ًوسط بحث هایی از این دست دهانش کف می کرد و صدایش سنگین و دورگه می شد، هزارتومانی را که با کلی زمینه سازی قرض کرده بود در جیب شلوارش چپاند و زیب شلوارش را که با خجالت دیر فهمید بود بازمانده است داشت بالا می کشید که زیپ به قسمتی از

    کوش طلا

    ر ضا سقايي مُرد همين! چه بگويم هيچ! اين مطلب را آبان 86 نوشته ام سه چهار سال قبلش هم «بميرم سيت رضا سقايي» را برايش نوشتم . روزي كه بميرم سيت در روزنامه ايي محلي چاپ شد آمد و برايم گل آورد. براي «كوش طلا» او نيامد من برايش گل بردم . من و او با بميرم و كوش طلا، هاي هاي گريسته ايم. برعكس الان كه انگار گريه كردن هم از يادم

    آن صبح خنک تابستان

    هنوز سپیده صبح در آن روستای دوست‌داشتنی سر نزده بود که بیدارم کردی. دلو آب را به چاه انداختی تا دست و رویی بشوییم. خروس‌ها می‌خواندند و «ملیچ‌‌ها» در میان شاخ و برگ درختان غوغا کرده بودند. یک سر قطار گوسفندها در طویله بود و سر دیگرش درمیان گله‌ای که داشت از کوچه‌های آبادی بسوی صحرا می‌رفت. آوای زنگوله‌های ریز و درشت در هم آمیخته بود

    «زیر درخت لیل» نوشته: هوشنگ گلشیری

    شانزدهم خرداد (06 juni) مصادف با دهمین سال درگذشت هوشنگ گلشیری نویسنده توانا و استاد خلق جمله ها و ساختارهای موجز و روایت های جذاب و پرکشش است. هوشنگ گلشیری در سال ١٣١٦ دراصفهان به دنیا آمد. در سن پنج سالگی به همراه خانواده راهی آبادان شد و تا سال١٣٣٤به خاطر کار پدر از نقطه ای به نقطه ای دیگر در حرکت بود. از١٣٣٤ تا ١٣٥٢را در اصفهان سپری کرد.

    تلفن را برداشتم و گفتم اطلاعات لطفآ

    وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. >>>

    روزی روزگاری (4)

    مدرسه که تعطیل میشد و تابستانِ زودرس نَفَس بهار را می گرفت دیگه ول بودیم توی «لین» (کوچه) تا اول مهر و باز شدن دوباره مدرسه. روزها بلند بود و گرما کافر و مسلمون نمی شناخت! پدر و مادرها نهار را که میخوردند دراز می کشیدند توی اتاق نیمه تاریک زیر پنکه سقفی. بادبزن حصیری هم کنار دستشان بود و تنگ پلاستیکی آب یخ بالای سرشان. میخوابیدند تا کمر روز بشکند و زهر گرما گرفته شود. سکوتِ در و دیوار، دین آدم را درمیآورد! آفتاب که می چرخید >>>

    مسافر مشکی پوش

    مسافر مشکی پوش بود که بخار دهانش بیست- سی سانتی متر در آن هوای سرد کش ور داشت. موقعی هم که سوار شد، چند لحظه با نگاه به چهره ی مسافر بغل دستی گیر داد و بعد گفت: « اگه بیشتر جُم بخوری و جَم تر بشینی، هفت- هشتا مثل من هم می تونن به مقصد برسن.» مسافر بغل دستی که لاغر بود و از روز ازل جمع شده ، ران هایش را بیشتر به هم چسباند و با خنده ای که از زیر سبیل های بلندش کمتر پیدا بود به شوخی گفت: « کم لطفی نفرما، هفت- هشتا چیه، صندلی عقب >>>

    روزی روزگاری (3)

    ندیده و نشناخته از غربت واهمه داشتیم. از اینکه نکند یهو بزند و همه چیز تغییر کند و هیچ چیز سرجای خودش نباشد. از اینکه صداها همان نباشد که هر روز میشنویم و یا ستاره ای در دل آسمان پس و پیش بشود و فردایش آفتاب آنقدر نماند تا بازی فوتبال توی زمین خاکی را تمام کنیم. از اینکه یک جایی پرت بشویم که کوچه ها را نشناسیم و هیچکس زبان ما را نفهمد. همه این واهمه ها از دل صحبت های بزرگترها بیرون زده بود و آنها بودند که کل و کاسه ما را >>>

    تا حالا زندگی کردی؟

    هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم … ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن … روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد >>>

صفحات ویژه

دیگر مطالب تازه

کنسرت موسیقی هنرمندان معروف کرد در یوته بوری عدنان کریم >>>
هر دو سر بر آسمان دارند اما … …
سالانه هزاران ایرانی برای مهاجرت به کانادا در سفارتخانه‌های >>>
دلکش خواننده ترانه های بياد ماندنی در هفتم اسفندماه ۱۳۰۳ >>>
شعری از:  نصرت مسعودی قرارِ ما نه اين بود نازنين ! كه >>>
“علی دهباشی” برای اهل هنر وادبیات وفرهنگ نامی بسیار >>>
علی بهزادی روزنامه‌نگار باسابقه ایران درگذشت. او مدیر و >>>
پژوهشگران در دانشگاه لوند سوئد موفق شده‌اند سلول‌های >>>
سراینده: حمید ایزدپناه (صفا) …
محققان در آمریکا می گویند که نوشیدن آب پیش از غذا می تواند >>>

گالری

vulkanutbrott27 jpg.01 p17 gokancave4 jpg.02 16 vulkanutbrott22 25.jpg